فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )

992

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )

مال را پس انداز كرد ، - الرّجُلُ عند العَامَّةِ : پس انداز كرد . اين كلمه در زبان متداول رايج است ، - فى النفقة : صرفه جوئى كرد . الوَفْر - مص ، ج وُفُور ثروت ، - مِنَ المال او المتاع : مال يا متاع بسيار از هر چيزى . الوَفْرَاء - پُر ؛ « مزادةٌ وَفْراءُ » : توشه دان يا هميانى كه پوست آن سالم باشد ؛ « اذن وَفْراءُ » : گوش بزرگ ؛ « ارْضٌ وَفْراءٌ » : زمين پر گياه و سر سبز . الوَفْرَة - ج وِفَار : اسم مره از ( وَفَرَ ) است ، بسيارى و فراوانى ، موى سر يا گيسوئى كه روى گوشها را بپوشاند . الوَفْز - ج أَوْفاز و وِفَاز : شتاب ؛ « مكانٌ وَفْرٌ » : جاى بلند . الوَفَز - ج أَوْفاز و وِفاز : شتاب . وَفَضَ - - وَفْضاً و وفَضاً : با شتاب دويد . الوَفْض - مص : ، - ج أَوْفَاض : شتاب . الوَفَض - مص : ، - ج أَوفاض : مرادف ( الوفض ) است . الوَفْضَة - ج وِفاض : اسم مره از وفض ، ظرفى بسان جعبه كه از پوست سازند و كف آن هموار باشد ، كيسه اى كه چوپان توشه و ابزار خود را در آن حمل كند ، فرو رفتگى ميان لب بالا در زير بينى . الوَفْعَة - سبدى است كه از خوشه و درخت خرما بسازند ، سر بند شيشه وَفِقَ - - وِفْقاً الأَمْرَ : كار را موافق و سازگار يافت ، - الأمْرُ : كار موافق و سازگار با خواسته بود . وَفَّقَ - تَوْفِيقاً [ وفق ] الأَمْرَ : كار را موافق و سازگار نمود ، - بَينَ الْقَوم : ميان قوم را صلح و آشتى برقرار كرد ، - ه اللَّه : خداوند او را توفيق بدهد ، - ه اللَّه لِلخير : خداوند او را براى كارهاى خير و خوب موفق بگرداند . وُفِّقَ - « وُفِّقْتُ له » : با من برخورد و ديدار كرد . الوَفْق - مص ، ؛ - « وَفْقاً لكذا » : برابر آن چيز ، بموجب آن . الوَفَق - مص ، برابرى و مطابقت ميان دو چيز ، به مقدار كافى . وَفَه - - وَفْهاً النصرانيُّ : آن مرد مسيحى خادم كليسا شد . الوَفَهِيَّة - رتبه و درجهء خدمتگزار كليسا . الوَفِيّ - ج أَوْفيَاء [ وفي ] : تمام ، بسيار با وفا ، آنكه حق را بدهد و بگيرد . الوَفِيعَة - به معناى ( الوَفْعَة ) است ، كهنه اى كه با آن نوك قلم را پاك كنند . الوَفِيق - دوست ، رفيق ، همراه . وَقَى - وِقَايَةً و وَقْياً و وَاقِيَةً [ وقي ] فلاناً : فلانى را از رنج و ناملايمات محفوظ نگهداشت ؛ « وقاه اللَّه السُّوءَ من السُّوءِ » : خداوند او را از هر گونه بدى نگهدارد ، وَقْياً الفرسُ منَ الحَفَا : سم اسب از راه رفتن بسيار ساييده شد . وَقَّى - تَوْقِيَةً [ وقي ] فلاناً : فلانى را از هر گونه بدى نگهداشت . الوَقَاء - [ وقي ] : باز دارندهء چيزى و محافظت كننده مرادف ( الوِقَايَة ) است . الوِقَاء - [ وقي ] : مرادف ( الوِقَاية ) است . الوَقَّاء - [ وقي ] : « رجُلٌ وَقَّاء » : مرد بسيار پرهيزگار . الوَقَائِع - جمع ( الوَقِيعَة ) است ، حادثه‌ها ؛ « الوَقائِع اليومِيّة » : حوادث و اتفاقات روز ؛ « وَقَائِعُ العربِ » تاريخ جنگهاى عرب . الوَقَاح - ج وُقُح و وُقَّح ، للمذكَّر و المؤنَّث : پُر رو و بى شرم . اين كلمه در مذكر و مؤنث يكسان به كار برده مىشود ؛ « حافرٌ وَقَاح » : سم سخت . الوِقَاد - آنچه كه با آن آتش افروزند . الوَقَّاد - اسم مبالغه بر وزن فَعّال است ؛ « رجُلٌ وَقَّادُ » : مرد ظريف و بذله گو ؛ « كوكبٌ وَقّادٌ » : ستاره اى درخشان . الوَقَار - آرامش و خويشتن دارى ، مرد بزرگوار ، بزرگوارى . الوَقَّاص - مفرد ( الوَقَاقِيص ) است به معناى دام شكار پرندگان . وَقَاعِ - اثر سوختگى بر روى دو طرف كفل و لمبه ستور . الوَقَّاع - آنكه از مردم غيبت كند ، سخن چين . الوَقَاعَة - سختى زمين كه آب را در خود فرو برد . الوِقَاعَة - « وِقَاعَةُ السترِ » : جاى افتادن لبهء پرده بر زمين هنگاميكه فرو آويخته باشد . الوَقَّاعَة - مرادف ( الوَقَّاع ) است . الوَقَّاف - آنكه با سستى و ملايمت كارى را انجام دهد ، آنكه به جنگ نرود . الوَقَّافَة - ترسوئى كه بايستد و جلو نرود . الوُقَايَة - [ وقي ] : مرادف ( الوِقَايَة ) است . الوَقَايَة - [ وقي ] : مرادف ( الوِقَاية ) است . الوِقَاية - آنچه كه با آن چيزى را نگهدارى و پيش گيرى كنند . وَقَبَ - - وَقْباً : داخل گودال شد ، - الرّجُلُ : آن مرد روى آورد و آمد ، - وَقْباً و وُقُوباً تِ الشمسُ : خورشيد پنهان شد ، - الظَّلامُ : تاريكى گسترده شد ، - الْقَمَرُ : ماه گرفت ، - الرّجُلُ : چشمان مرد به گودى افتاد ، - تْ عيناه : هر دو چشمانش به گودى افتاد . الوَقْب - مص ، - ج وُقُوب و وِقَاب : گودالى در سنگ كه آب در آن جمع شود ، هر فرو رفتگى در بدن مانند گودى چشم و كتف . الوَقْبَاء - « ركيَّةٌ وَقْباءُ : » چاهى كه آب در آن فرو رفته باشد . الوَقْبَة - گودالى كه در سنگ يا جسم باشد مانند ( الوَقَب ) است ، گودال بزرگى كه در آن سايه باشد ، فرو رفتگى در ترديد يا روغن و مانند آنها . وَقَتَ - - وَقْتاً الأَمْرُ : براى انجام كار وقتى تعيين كرد . وَقَّتَ - تَوْقِيتاً [ وقت ] الأَمْرَ : براى آن كار وقتى معين كرد ، زمان كار خود را تعيين كرد . الوَقْت - مص ، ، - ج : اوقات : وقت ، زمان ؛ « مع الوَقْت » : بتدريج ؛ « لِوَقْتِه » : بى درنگ ، فوراً « اوْقَاتُ السنة » : فصلهاى سال .